زمانی به آرمانها امید داشتم...
اما سرانجام دریافتم جهان آنقدر از بدی و دروغ و فریب انباشته است که آرمانگرایی در آن دیگر معنایی ندارد، و اینگونه بود که به نبردی برای بقا تقلیل یافتم!
در این جهان همین که زنده بمانی، زندگی کنی، البته به شکلی از نظر حداقل قابل قبول استانداردهای انسانی، باید کلاهت را بندازی بالا.
ما نیامده ایم که چیزی برای دیگران بیاوریم.
ما آمده ایم که با یکدیگر نبرد کنیم.
خواسته یا ناخواسته، این سرنوشت ماست.
خواسته یا ناخواسته، ما دشمن یکدیگر شده ایم.
حرص...
همه همه چیز میخواهند. همه چیز را با هم.
و در این راه دیگران را قربانی میکنند.
چشمان انسان کور شده، قلب هایشان بسته.
البته هنوز حقیقت و زیبایی نمرده است. شاید هیچوقت هم بطور کامل نمیمیرد.
کورسوهای امیدی هست. گهگاه. نور ضعیف شعله هایی که از درون شکاف ها گاه به بیرون راه پیدا میکند. یک نیمچه خوبی ها، نیمچه خواستی برای انسان بودن، برای با هم بودن. اما ضعیف است و کافی نیست؛ نمیتوان بدان ها اتکا کرد، تنها میتوان کمی دلخوش شد و الهام گرفت، و کاملا متنفر نشوی از بقیهء انسانها، بدانی که در درون آنها یک ذات و استعداد نیکی نهفته است... بقول بزرگی گفته است بدی عارضی است و ذات انسان بدی نیست...
شاید آرمان ما این است.
اینکه قوی و سخت شویم.
چرا که برای محقق کردن آرمان ها در چنین جهانی، به قدرتی فراعادی نیاز است.
بهرحال، فکر میکنم باید واقعیتگرا بود.
حقیقت چگونه میتواند از مسیری غیر از واقعگرایی بگذرد؟
فعلا این نبردی برای بقاست.
حس غرور میکنم، سرافرازی، از اینکه واقعیت ها را براحتی میبینم و میپذیرم.
دم زدن از آرمان های غیرعملی و غیرواقعی، با دروغگویی و فریب دادن برابر است!
سیمور ایرانی...
ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد وحدت
بازدید: 167
تاريخ: دوشنبه
13 فروردين
1397 ساعت: 18:31