اشعار اجتماعی

خرید بک لینک
این دود سیه فام که از بام وطن خاست
ازماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست
ازماست که برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم
با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
ازماست که برماست

یک تن چو موافق شد یک دشت سپاه است
با تاج و کلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها
ازماست که برماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست
از ماست که برماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است
زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی ز کلیساست
ازماست که برماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم
تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معماست
ازماست که برماست

گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالست؟
بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست
از ماست که برماست

از شیمی و جغرافی و تاریخ، نفوریم
از فلسفه دوریم

وز قال و اِن قُلت، بهر مدرسه غوغاست
از ماست که برماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربی ست
یا کافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست
ازماست که برماست


ملک الشعرای بهار
سیمور ایرانی...

ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد وحدت بازدید: 94 تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:54

صفحه بندی