تد باندی يكي از خوفناكترين قاتلان بي رحم در تاريخ آمريكا و جهان است. ۳۰ فقره قتل و تجاوز به دختران ( انهایی که اعتراف کرده و به گمان برخی ۱۰۰ فقره تجاوز و قتل) در کارنامه خود دارد ، ما آنچه كه تدي باندي را از ديگر قاتلان سريالي متمايز مي كرد و كليشه نبود اين بود وي آنچنان شخصیت تاثير گذار و کاریزماتیکی داشت كه دفتر حزب جمهوريخواه در ايالت واشنگتن وي را استخدام كرد، آنچنان در زندان محبوب بود كه از اين محبوبيت خود براي دو بار فرار از زندان استفاده كرد و شخصيت جذابي داشت كه حتي زنان در حالي كه وي در بند زندانيان در انتظار اعدام بود، براي وي كارت پستال هاي ازدواج مي فرستادند. !!!
باندي در 24 نوامبر سال 1946 در برلينگتون ورمونت به دنيا آمد. النور لوئيس مادر باندي در 22 سالگي با پدر وي لويد مارشال كاول ازدواج كرد
دوران کودکی سختی داشت ، بسیار خجالتی و ارام بود و همیشه مورد تمسخر دیگران قرار میگرفت
باندي در سال 1965 از دبيرستان وودرو ويلسون فارغ التحصيل شد و از طريق بورسيه به واحد سیاتل انتقال یافت و در رشته روانشناسی شروع به تحصیل کرد
در سال 1967 با دختري زيبا به نام استفاني بروكس آشنا شد.اين دو سريعا عاشق يكديگر شدند. زندگي براي باندي زيبا شد و از وضعيت كنوني خود راضي بود.بعد مدتی ناگهان روابط ميان آنها پايان يافت.استفاني بعدها توضيح داد كه بر اين احساس بود كه باندي برنامه واقعي و اهدافي براي آينده ندارد و وي كسي نبوده كه بتواند به پاي چنين مردي بايستد
باندي از اينكه نخستين عشق خود را از دست داده بود به هم ريخت و پريشان شد و تمركز خود را بر مسائل از دست داد.وي در نهايت به دليل نمرات بدي كه ميگرفت مجبور شد كالج را ترك كند.
روانشناس، دوروتی لویس این واقعه را پاشنه آشیل روند شکلگیری شخصیت باندی میداند. هنگامی که بروکس دست رد به سینه باندی زد، او عملاً نابود شد
بسياري از نخستين قربانيان باندي از لحاظ فيزيكي شبيه اولين دوست دختر وي بودند كه قدي بلند با موهايي قهوهاي داشت
پاییز 1969 بار دیگر وارد دانشگاه شد و با نمرات عالی واحد های درسی را گذراند و توجه اساتید را به خود جلب کرد در مبارزات انتخاباتی شرکت میکرد ، و در دفتر حزب جمهوری خواه در واشنگتن مشغول به کار شد
یک بار از سوی پلیس سیاتل به دلیل نجات کودک سه ساله از غرق شدن لقب قهرمان دریافت کرد و در این میان با الیزابت کلاپفر اشنا شد
باندی در اوایل ۱۹۷۳ نمرات متوسطی در آزمون پذیرش دانشکدههای حقوق کسب کرد اما با تکیه بر توصیه نامههای صادره و چندین نفر از استادان سابقش در دانشکده روانشناسی دانشگاه واشینگتن موفق شد در دو دانشکده حقوق پذیرش بگیرد.
در ۱۹۷۳ طی سفری از جانب حزب، باندی سفت دوباره با دوست دختر سابقش، بروکس ملاقات کرد.هیچ یک از زنها از وجود دیگری خبر نداشت . باندی به شخصی جدی تبدیل شده بود که به نظر میآمد او در نقطه اوج حرفهای حقوقی و سیاسی است و این بروکس را مسحور میکرد. اما در ژانویه ۱۹۷۴، باندی ناگهان و بهطور کامل تماس با بروکس را قطع کرد. تماسهای تلفنی و نامههای بروکس بی پاسخ ماندند. یک ماه بعد بروکس توانست با باندی تماس بگیرد تا از او در مورد این قطع ارتباط ناگهانی توضیح بخواهد. باندی با لحنی آرام و بی تفاوت گفت: " استفانی، نمیدونم داری راجع به چی حرف میزنی!..." و گوشی را قطع کرد. آنها هرگز دوباره با هم صحبت نکردند. باندی بعدها توضیح داد "میخواستم به خودم ثابت کنم که اگه میخواستم میتونستم با اون ازدواج کنم".
در چهارم ژانویه ۱۹۷۴ اندکی پس از قطع رابطه با بروکس، باندی تا نیمه شب منتظر ماند، قدری پس از نیمه شب او به اتاق خواب جونی لنز (نام مستعار) وارد شد، یک رقاص و دانشجوی ۱۸ ساله در دانشگاه واشینگتن. باندی با یکی از میلههای فلزی تخت خواب، لنز را به شدت مجروح کرد و سپس با یک اسپکولوم او را مورد تجاوز قرار داد که آسیبهای شدید داخلی برای دخترک به دنبال داشت. پس از یک بیهوشی ۱۰ روزه او با آسیبهای دائمی مغزی به جا مانده از حمله، زنده ماند. یک ماه بعد باز هم در یک نیمه شب، باندی به اتاق لیندا آن هیلی (Lynda Ann Healy) دانشجوی UW وارد شد. هیلی به صورت روزانه برای اخبار هواشناسی رادیوی سیاتل گویندگی میکرد. باندی با چند ضربه او را بیهوش کرد و بعد یک بلوجین، بلوز سفید و پوتین به او پوشاند و او را با خود برد.
دانشجویان دختر UW با سرعت تقریباً یک نفر در ماه ناپدید میشدند
گزارش ناپدید شدن شش زن و ضرب و شتم وحشیانه لنز بهطور گستردهای در روزنامهها و تلویزیون در سراسر واشینگتن و اورگون مطرح شد، مردم ترسیده بودند
و زنان سوار ماشینهای عبوری نمیشدند. فشار بر سازمانهای اجرایی پلیس هر چه بیشتر اضافه میشد و کمبود شواهد فیزیکی هر نوع پیشرفت در کار را غیرممکن میکرد. پلیس از ترس به خطر انداختن تحقیقات نمیتوانست شواهد انگشت شمارش را با مطبوعات در میان بگذارد. با این حال مردم در جریان مشترکات پروندههای مختلف قرار داشتند
: آدم رباییها در شب انجام میگرفت، محل وقوع جرم معمولاً نزدیک یک کارگاه ساختمانی بود، آدم رباییها معمولاً در جریان امتحانات میان ترم یا پایان ترم اتفاق میافتاد، همه قربانیان شلوار به پا داشتند به ویژه شلوار بلو جین، و در بسیاری از صحنههای جرم مردی دیده شده بود که دست یا پایش گچ گرفته شده بود یا آویز گردن داشت و یک فولکس واگن قورباغهای میراند.
کلاپفر چندین بار مضنون شد و با پلیس محلی تماس گرفت ولی مدرک کافی برای دستگیری تد وجود نداشت
در نهایت با گزارشات پلیس تد باندی را به عنوان یک مظنون احتمالی گزارش کردند. اما پلیس، روزانه تا ۲۰۰ تماس دریافت میکرد و ابداً احتمال نمیداد که یک دانشجوی شسته رفته حقوق که در بزرگسالی هیچ سابقه کیفری نداشته، ممکن است متهم باشد.!
زنجیره جدید قتلهای باندی از ماه دوم حضورش در یوتا آغاز شد. اولین موارد قتل دو زن بود که تا زمان اعتراف خود باندی پیش از اعدامش، ناشناخته باقیمانده بود. در ۲ سپتامبر، او یک مسافر بین راهی را سوار کرد، به او تجاوز کرد و سپس او را خفه کرد. روز پس از جنایت او به محل وقوع قتل بازگشت تا از جسد عکس بگیرد و بعد آن را قطعه قطعه کند. در دوم اکتبر او نانسی ویلکاکس دختری ۱۶ ساله را در هالادی واقع در حومه سالت لیک سیتی به زور به یک ناحیه جنگلی کشاند. باندی بعدتر توضیح داد که قصد او فقط تجاوز به دخترک بود تا نیاز بیمارگونهاش را فرو بنشاند اما در تلاش برای ساکت کردن او، دخترک بهطور تصادفی خفه شده بود.
در ۱۸ اکتبر ملیسا اسمیت، دختر ۱۷ ساله رئیس پلیس منطقه میدویل، بخشی دیگری از حومه سالت لیک سیتی، پس از ترک یک پیتزا فروشی ناپدید شد. نه روز بعد جسد برهنه او در یک منطقه کوهستانی در همان حوالی پیدا شد. معاینه جسد و کالبد شکافی نشان داد که قربانی احتمالاً تا هفت روز پس از ناپدید شدن زنده بودهاست. قربانی بعدی باز یک دختر ۱۷ ساله بود؛ در ۳۱ اکتبر، در لیهای لورا ایم حدود نیمه شب پس از خروج از یک کافه ناپدید شد. چند کوهنورد بدن برهنه او را ۹ مایل دورتر در آمریکن فورد کانیون و در روز شکرگزاری پیدا کردند. هر دو قربانی مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند، به هر دو تجاوز شده بود و هر دو با جوراب نایلونی خفه شده بودند
. سالها بعد باندی رفتارهایی را شرح داد که با اجساد اسمیت و ایم اجرا داشت. شستن موهای اجساد و آرایش کردن آنها و تجاوز به جسد و همخوابی با آن بخشی از رفتارهایی بود که باندی به ان اعتراف کرد
قربانی شناخته شده بعدی دنیس الیورسون زن ۲۵ سالهای بود که در مرز بین کلرادو و یوتا زندگی میکرد او با دوچرخه به سمت منزل والدینش میرفت که ناپدید شد، دوچرخه و صندل او زیر یک پل راه آهن پیدا شد. در ششم می باندی دختر ۱۲ سالهای به نام لینت کالوِر را گول زد. او دخترک را از مدرسهاش در پوکاتلو در آیداهو به اتاق هتل خود کشاند، در آب خفه کرد و بعد به جسدش تعرض جنسی کرد.
دستگیری و محاکمه
در ماه اوت سال ۱۹۷۵، باندی توسط افسر گشت بزرگراهی در گرنجر در یوتا، بازداشت شد. دستگیری پس از آن اتفاق افتاد که باندی به فرمان توقف پلیس که به دلایل کاملاً ترافیکی صادر شد، توجه نکرد. افسر، متوجه شد که صندلی مسافر جلو وجود ندارد، با جستجوی اتومبیل او یک ماسک اسکی، یک ماسک از جنس جوراب، دیلم، دستبند، کیسه زباله، یک قرقره طناب، یخشکن، و اشیای دیگری یافت که در ابتدا تصور شد ابزار سرقت است. باندی با آرامش توضیح داد که ماسک اسکی برای اسکی است، دستبند را در زباله دانی پیدا کرده، و بقیه اشیا هم اقلام عادی خانگی هستند. با این حال، کارآگاه جری تامپسون مظنون و همچنین ماشین مشابهی را از پروندهٔ آدم ربایی دارونچ در نوامبر ۱۹۷۴ به یاد داشت.پلیس آپارتمان باندی را جستجو کرد، یک راهنمای استراحتگاههای اسکی در کلرادو پیدا شد که در آن مسافرخانههای موجود در جنگلهای طبیعی تیک خورده بودند، یک بروشور تبلیغاتی از مدرسه ویومنت (که دبرا کنت در آن ناپدید شده بود) هم توجه پلیس را جذب کرد، اما
هیچ مدرک قانعکنندهای برای بازداشت او موجود نبود. او با ضمانت خودش از زندان آزاد شد. (باندی بعدها گفت که پلیس نتوانست مجموعه عکسهای پلاروئیدی را که او از قربانیان خود تهیه کرده بود را در انباری پیدا کند، او ادعا کرد که عکسها را بعدتر نابود کرده.)
پلیس با کلاپفر مصاحبه میکند. کلاپفر به یاد میآورد که هر زمان میگفت مایل است موهایش را (که مدل معمول قربانیان باندی را داشت) کوتاه کند باندی به شدت ناراحت میشد. گاه پیش میآمد که کلاپفر نیمه شب از خواب بیدار شود و زیر ملافهها باندی را ببیند که با یک چراغ قوه مشغول وارسی بدن اوست.!!
فرار از زندان
تد باندی به زندان فرستاده شد و توانست با نقشه ای حساب شده از زندان فرار کند در خاطراتش بیان شده است بعد فرار میخواست زندگی بدون جنایتی را در پیش بگیرد ولی میل به کشتن و تجاوز او را ارضا میکرد
زمانی مابین شب ۱۴ ژانویه یا ساعات اولیه روز ۱۵ ژانویه ۱۹۷۸، یک هفته پس از ورودش به تالاهاسی، باندی از طریق در پشتی به خوابگاه دختران چی امگا وارد شد. حدود ۲:۴۵ صبح او با قطعه چوبی که از میان توده هیزم بخاری به عنوان چماق برداشته بود، به سر مارگارت بومن دانشجوی ۲۱ ساله ضربه زد سپس او را با جوراب نایلونی زنانه ساقه بلند خفه کرد. او سپس وارد اتاق خواب لیزا لِوی شد، با ضربهای بیهوشش کرد، گلویش را فشرد، نوک یکی از پستانهایش را برید، کپل چپش را با فشار زیاد گاز گرفت و با یک بطری به او تجاوز کرد. در اتاق خواب مجاور او به کتی کلِنر حمله کرد. آسیب او به کلنر فک شکسته و پارگیهای عمیق روی شانه بود هم اتاقی او کارن چندلر هم بی نصیب نماند: ضربه مغزی، فک و دندانهای شکسته و انگشتان له شده.
بعدتر کارآگاه تالاهاسی تشخیص دادند که هر چهار حمله در زمانی کمتر از ۱۵ دقیقه و در مکانی صورت گرفت که در محدوده شنوایی حداقل ۳۰ شاهد بود
اعدام
در ژوئن سال ۱۹۷۹ دستگیر شد و بعد از چندین جلسه محاکمه و رد قتل ها در اخر با اقرار به ۸ فقره قتل و شرح جزییات محکوم شد این در حالی بود که به قتل تعداد زیادی دیگر اعتراف نکرد
با ارائه اسناد و مدارک معتبر او محکوم به قتل در پرونده های دیگر هم شد ،جسد خیلی از قربانیان هیچگاه پیدا نشد
باندی به ۳۰ قتل اعتراف کرد، اما تعداد واقعی قربانیان هرگز مشخص نشد. در مواردی تعداد موارد قتل حتی تا ۱۰۰ مورد بیشتر نیز تخمین زده شده بود و باندی گاه اظهار نظرهای موذیانهای میکرد که به این شایعات دامن میزد. او در سال ۱۹۸۰ به هیو اینسورث گفت که در مقابل هر قتلی که رسانهای شد "ممکن است" قتلی دیگر هم وجود داشته باشد که هیچ اشارهای به آن نشدهاست. وقتی مأموران افبیآی رقم نهایی ۳۶ قربانی را به باندی پیشنهاد کردند او پاسخ داد:"یه رقم دیگه بهش اضافه کنین، اونوقت درست میشه." سالها بعد او به وکیلش پولی نلسون گفت که تعداد تخمینی ۳۵ مورد قابل قبول بودهاست. اما رابرت کپل بعدتر نوشت که "[تد] و من هر دو میدانستیم که [مجموع قربانیان] خیلی بیشتر بود" کشیش فرد لورنس، روحانی متدیستی که آخرین مراسم مذهبی باندی را اجرا کرده بود، گفت "فکر کنم حتی خود او هم نمیدانست چند نفر را کشته یا اساساً چرا آنها را کشتهاست...
به گفته خود باندی، تجاوز و آزار جنسی میل او به در اختیار داشتن قربانیانش را در حد کمال ارضا میکرد در آغاز او قربانیانش را میکشت، چون "این تدبیر عاقلانهای بود... برای اینکه امکان گیر افتادن رو از بین ببری " اما بعدها کشتن به بخشی از "ماجرا" تبدیل شد. او توضیح داد "حد نهایی در اختیار داشتن قربانی اینه که زندگیش رو بگیری ... و بعدش بقایای فیزیکی رو تصاحب کنی"
نلسون مینویسد "این زن ستیزی مطلق جرائم باندی بود که مرا شوکه میکرد، خشونت بی پردهاش نسبت به زنان، او هیچ رحم نداشت... او مجذوب جزئیاتی بود که ارائه میکرد. کمال زندگی او قتلهایش بود."
باندی نزد کارآگاهان دیگری از آیداهو، یوتا و کلرادو به قتلهای متعدد دیگری اعتراف کرد. از جمله چند مورد که پلیس از آن بیاطلاع بود. به زودی راهکاری که باندی در پس این همکاریها به دنبالش بود آشکارشد: او بسیاری از جزئیات را ناگفته باقی میگذاشت به امید اینکه از این اطلاعات ناقص برای به تأخیر انداختن حکم اعدامش حداکثر استفاده را ببرد. او اعتراف کرد که بقایای یک جسد دیگر همچنان در کلرادو مدفون است اما از توضیح بیشتر سرباز زد. راهکار باندی "طرح استخوان در مقابل زمان " نام گرفت. تنها اثر آن اصرار شدید مسئولین برای اعدام باندی در تاریخ مقرر و مختصری اطلاعات بود. در مواردی که باندی اطلاعات میداد پیش میآمد که چیزی یافت نشود. کارآگاه پلیس کلرادو، مت لیندوال این امر را نتیجه تعارض درونی باندی میداند: او از سوی مایل بود اعدام به تعویق بیفتد و از سوی دیگر او میپنداشت تنها خودش حق دارد محل واقعی بقایای قربانیانش را بداند، این تضمینکننده مالکیت او بر قربانیان بود.
تد باندی در تاریخ ۲۴ ژانویه ۱۹۸۹، در ساعت ۷:۱۶ صبح به وقت شرق آمریکا، در زندان ریفورد با صندلی الکتریکی اعدام شد. چند صد نفر همزمان با اجرای حکم اعدام در فضای باز آنسوی خیابان مرگ او را جشن گرفتند.
شیوه کار و قربانیان
باندی به صورتی غیرعادی منظم و حسابگر بود. او با استفاده از دانش گستردهاش در زمینه روند اجرای قانون توانست برای چند سال از شناسایی و دستگیر شدن پرهیز کند. محل وقوع جرائم او در محدوده جغرافیایی وسیعی پراکنده بودند. قبل از اینکه گروههای تحقیق مختلف به این نتیجه برسند هدف همه تحقیقات یک نفر است، تعداد قربانیان او به بیست نفر رسیده بود. شیوهای که برای کشتن استفاده میکرد بی صدا بود و با ابزارهایی معمولی اجرا میشد که در هر خانهای یافت میشود، او یا قربانیان را خفه میکرد یا با چند ضربه به سر آنها را از پای در میآورد. او سلاح گرم را به سبب ایجاد صدا و شواهدی که از ان باقی میماند نمیپسندید. اثر انگشت او در هیچ یک از صحنههای وقوع جرم پیدا نشد. هیچ مدرک فیزیکی غیرقابل انکار دیگری هم دال بر حضور او در صحنه جنایت نبود. با تکیه بر همین امر او چندین سال بر بی گناهیش اصرار ورزید.
او تقریباً قادر بود در هر لحظهای که اراده کند شمایل جدیدی به خود بگیرد. در اوایل تحقیقات پلیس میدید که نشان دادن عکس او به شاهدها بیفایده است، او در هر عکس شکل متفاوتی داشت.حتی شناسایی فولکس واگن او هم غیرممکن به نظرمی رسید، شاهدان مختلف رنگ ماشین او را طیفی از رنگهای متالیک یا غیرمتالیکِ قهوهای سیر، قهوهای روشن، قهوهای سوخته یا برنزی توصیف کرده بودند.
عملکرد باندی، نظیر هر قاتل سریالی دیگری، طی زمان رشد پیدا کرد. اوایل نقشه این بود: دیر وقت شب، ورود به عنف، حمله به قربانی با شیئی چماق مانند درحالیکه قربانی هنوز خواب است. به بعضی با استفاده از اشیا خارجی تجاوز شده بود و در نهایت قربانی در حالیکه بیهوش یا مرده بود به حال خود رها میشد. به تدریج سبک باندی تکامل پیدا میکرد و انتخاب قربانی و مکان از سوی او سازمان یافته تر صورت میگرفت. او از ترفندهای متعددی برای فریب دادن قربانیش بهره میبرد تا اورا به اتوموبیلش که در محل از پیش تعیین شدهای پارک شده بود، بکشاند. در اتومبیل ابزار کار از پیش آماده بود. در مواردی او با جعل ظاهر فردی محتاج کمک با استفاده از آویز بازو یا چوب زیر بغل قربانی را تطمیع میکرد تا برای کمک، با او همراه شود. در مواردی هم او خودش را پلیس یا آتشنشان جا میزد. باندی خوش قیافه و کاریزماتیک بود و از این دو موهبت برای تحت تأثیر قرار دادن قربانی و جلب اعتماد او استفاده میکرد.
باندی جنایات خود را در محل دومی به پایان میرساند، در آنجا او لباسهای قربانیان را درمی آورد و بعد آنها را میسوزاند. باندی روند لباس کندن را هم آیینی و هم عملی میدانست، به این ترتیب میزان آثار به جا مانده از او به حداقل میرسید. باندی معمولاً چند بار به این صحنه جرم ثانویه بازمیگشت تا با اجساد مشغول باشد. باندی از تعداد زیادی از قربانیان عکس گرفته بود: "وقتی به سختی تلاش میکنی تا یه کاری رو درست انجام بدی اصلاً دلت نمیخواد فراموشش کنی." باندی مصرف مقدار زیادی الکل را بخشی ضروری از انجام فرایند کشتن میدانست.
تمام قربانیان شناخته شده باندی زنان سفیدپوست بودند و اغلب از خانوادههایی با سطح متوسط میآمدند. تقریباً همگی بین ۱۵ تا ۲۵ سال داشتند و اغلب دانشجو بودند. ظاهراً باندی هرگز به سراغ کسی که با او آشنایی داشته نرفتهاست. (در آخرین ملاقاتشان باندی به کلاپفر گفت: "هر وقتی که حس میکردم حس قدرت ناشی از بیماریم داره تو وجودم راه پیدا میکنه عمداً ازت دوری میکردم." رول متوجه شده بود اغلب قربانیان شناخته شده موهای صاف با مدل مشابهی داشتند، نظیر مدل موی استفانی بروکس، اولین دوست دختر باندی در دانشگاه. طبق نظریه رول، نفرت باندی از اولین دوست دخترش ماشه وحشیگریهای چند ساله او را کشیده و باعث شده او قربانیانی را انتخاب کند که به او شباهت داشتهاند. البته باندی این نظریه را رد کرد، او به هیو اینسورث، گفته بود "اونا فقط طبق معیارهای معمول جوان و جذاب محسوب میشدن... خیلیا این مزخرفات رو پذیرفتن که دخترا شبیه هم بودن... [اما] تقریباً همه چیز متفاوت بود.... به لحاظ فیزیکی، میشه گفت اونها کاملاً متفاوت بودن." باندی اذعان داشت، جوانی و زیبایی معیارهای غیرقابل چشم پوشی او در انتخاب قربانیان بودهاست.
اسیب شناسی
باندی تحت معاینههای روانشناسی متعددی قرار گرفت، تشخیص متخصصین یکی نبود. تشخیص دوروتی لوییس- از دانشگاه نیویورک و از صاحب نظران رفتارهای خشن- در ابتدا اختلال دو قطبی بود، او بعدها چند مرتبه نظر تشخیصی متفاوتی اعلام کرد. بعضی شواهد این نظر را تقویت میکرد که او مبتلا به ختلال تجزیه هویت بودهاست. یکی از خالههای مادر باندی شاهد صحنهای بود که در آن باندی "انگار به شخص دیگهای تبدیل شده بود که نمیشد دقیقاً گفت کیست...(در آن وضعیت خاله) ناگهان احساس کرد از نوه خواهر مورد علاقهاش، میترسد. آن دو نزدیک غروب در یک ایستگاه قطار منتظر بودند و ناگهان انگار باندی به یک غریبه تبدیل شده بود."
روانشناسان و روانپزشکان تشخیص دقیقی در مورد کیس باندی نداشتند، اما غالب شواهد حاکی بر ابتلای او به اختلال دو قطبی یا انواع دیگری از روانپریشی بود. برای مثال عوارض کلاسیک اختلال شخصیت ضد اجتماعی (ASPD) در او مشهود بود. اشخاصی که به ASPD مبتلا هستند، واجد قدرت تمییز میان درست و نادرست هستند (برخلاف اغلب بیماران روانپریش) اما این توانایی حداقل تأثیر را در رفتارهایشان میگذارد. این گروه از بیماران عملاً فاقد احساس گناه یا پشیمانی هستند
عصر روز قبل از اعدام، باندی موافقت کرد با دکتر جیمز دابسون مصاحبه کند. دابسون یک روانشناس و مؤسس سازمان تمرکز بر خانواده وابسته به کلیسای مسیحیت انجیلی بود. طی این مصاحبه، باندی نظریات جدیدی در مورد خشونت در رسانهها و ریشههای پورنوگرافیک جرائمش ابراز داشت:
این اتفاق مرحله به مرحله میفته، به تدریج... تجربه من با پورنوگرافی... که تو سطح خشنی با سکس مواجه مواجه میشه، چیزیه که اگه بهش معتاد بشی... من میخواستم دنبال پتانسیل بیشتری بگردم، دنبال صراحت بیشتر، تجربههای دیداری بیشتر. تا اونجا که به جایی میرسی که حد نهایت پورنوگرافیه... اونجاس که از خودت میپرسی که شاید اگه خودت او کارا رو بکنی چیزی رو به دست میاری که ورای خوندن یا دیدن محتوای پورنوگرافیکه.
باندی اشاره کرد که خشونت موجود در رسانههای مختلف "به ویژه خشونتهای جنسی" باعث میشود پسربچهها در خیابانها بروند و تبدیل به تد باندی شوند. باندی حتی گفت که افبیآی باید سینماهایی که فیلمهای پورنوگرافیک پخش میکنند را تحت نظر داشته باشد و کسانی را که برای مشاهده چنین برنامههایی میآیند را تعقیب کند.
شما بناست منو بکشین، این جامعه رو از خطر من حفظ میکنه. اما اون بیرون آدمای خیلی، خیلی زیادی هستن که به پورنوگرافی معتادن و شماها هیج کاری در موردش نمیکنین.
اغلب محققان معتقدند این اظهارنظرهای نکوهشگرانه و ناگهانی باندی نسبت به پورنوگرافی را باید جز آن دسته رفتارهای دغلکارانه باندی شمرد که با نیت به تأخیر انداختن اعدام صورت میگرفتند. دابسون یکی از فعالین قدیمی ضد پورنوگرافی بود و باندی همان چیزهایی را برای او گفت که او مایل بود بشنود. باندی در مصاحبه با دابسون تأکید کرده بود که برخی نشریههای خاص او را تباه کرده و تخیلات خشن او را دامن زده و در نهایت او را به یک قاتل سریالی تبدیل کردهاند. اما از دیگر سو او در سال ۱۹۷۷ طی نامهای به آن رول چنین نوشته بود: "توی این دنیا چه کسی پیدا میشود که چنین مزخرفاتی را بخواند؟... من هیچوقت چنین مجلههایی نخریدهام. و (فقط) دو یا سه بار نگاهی به آنها انداختهام." رول بعدتر نوشت:"گمان نمیکنم پورنوگرافی باندی را به کشتن سوق داده باشد، به نظر من او به قدرتی که با ارتکاب جرائمش حس میکرد معتاد شده بود." به علاوه باندی در سال ۱۹۸۰ به میچاد و اینسورث و نیز شب پیش از مصاحبه با دابسون، به هگمایر گفته بود که نقش پورنوگرافی در رشد شخصیت او به عنوان یک قاتل سریالی اندک بود. دکل چنین نوشت:"مشکل پورنوگرافی نبود، مشکل باندی بود."
رول و اینسورث هر دو خاطرنشان کردهاند که از نظر باندی، تقصیرکار همواره کسی دیگر یا چیزی دیگر بودهاست
. او در نهایت به ۳۰ قتل اعتراف کرد، اما هرگز مسئولیت هیچکدام را نپذیرفت،
او تقصیر را به گردن گسترهای از عوامل مختلف میانداخت، پدربزرگ خشنش، نبود پدر حقیقیش، بیاطلاعی از هویت والدین حقیقیش، الکل، رسانهها، پلیس (که باندی ادعا کرد که برخی شواهد را در محل وقوع جرم قرار داده بود تا او را متهم کند)، بهطور کلی جامعه، خشونت در تلویزیون و در آخر پورنوگرافی و مجلات جنایی. او برنامههای تلویزیونی را متهم میکرد که او را شستشوی مغزی میداد که کارت اعتباری بدزدد.

سیمور ایرانی...
ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد وحدت
بازدید: 708
تاريخ: دوشنبه
21 اسفند
1396 ساعت: 7:22