پلیدی که رسوا شد!

خرید بک لینک
یکی بود یکی نبود.
یه مردی بود که سالها به زن و بچه اش ظلم میکرد.
یعنی بگم ظلم، فکر میکنید چقدر؟ چقدر نامردی، چقدر لاشی گری، چقدر ظلم.
فقط اینو بگم ظلمش حدی بوده که از جنایت کمتر نبوده.
فقط چون اسمش مرد بود، اسمش همسر بود، چون قانون این مملکت به این مردهای نامرد حقوق ناحقی داده، کسی کاری به کارش نداشت. یعنی نمیشد. خب میدونید خیلی سخت بود. واسه زن و بچه ای ضعیف! دردشون، بارشون اینقدر زیاد بود که نمیتونستن درد و بار زیاد و طولانی شکایت و سالها دویدن و اصطکاک اونم آیا به نتیجهء خوبی برسه و آیا این داستان رو خاتمه بده یا نه بدوش بکشن.
ولی اون زن پاک بود، خیلی پاک تر از مرده، و برادری داشت که برادرش هم مثل خودش خیلی پاک بود، ولی کار زیادی از دستش برنمی آمد. مادری هم داشت که مادره هم شب و روز اون مرد رو نفرین میکرد و دشنام میداد.

خدا نشانه های زیادی بهشون نشون داد. بارها به اون مرد هشدار داد. یک بار هم توی جاده چالوس در حالت مستی تصادف کرد، درحالیکه زن نامحرمی در اتومبیلش بود، ماشینش کاملا له شد از دو طرف جلو و عقب، و فقط وسطش اینا سالم موندن!

خودش خواب هایی میدید که حتی به همسرش میگفت و تعبیرش رو از جایی درمیاوردن همش معنادار بود، معناهای واضح، و هشدار بود، ولی اون مرد به خریت خودش همچنان ادامه داد. با نهایت وقاحت!
زن خوابهای جالب زیادی دید.
همچنین مادرش.
همچنین برادرش.
حتی فالهایی که میگرفتن همچنان بسیار شگفت انگیز بود!
همش معنادار بود. خیلی جالب.
و استخاره هم چند باری برای مسائلی در همین ارتباط زدن که خیلی گویا دراومده بود.
خواب ها و فال ها همه میگفتن صبر کنید، عاقبت نزدیک است!

ولی اون مرد همچنان به وقاحت و یکه تازی خودش ادامه میداد.
البته بهتره نگیم مرد. بهتره بگیم حیوان!

و سرانجام جهان ماوراء به هشدارهای خودش عمل کرد.
یک شب همه عوامل دست به دست هم داد تا اون مرد و زن نامحرم در خانهء همسر قانونیش گیر افتادن! خانمش آمد خانه و اونها رو دید. دعوا و درگیری شد. 110 آمد. همسایه ها دیدن و گفتن شهادت میدن.
مرد همون شب که از خانه فرار کرد دیگه هیچوقت به اون خونه برنگشت.
به زنش گفت تو رو خدا پلیس خبر نکن برمیگردم برات توضیح میدم سوء تفاهم شده!
ولی زنش پلیس خبر کرد.
اون مرد درواقع خیلی خر هم بود. چون خر بود زندگیش رو از دست داد.
راستی از دستپاچگی گوشی موبایلش رو هم جا گذاشت.
اون گوشی دست خانمش افتاد. داد به داداشش. داداشش تمام فایلهاش رو روی کامپیوتر و فلش کپی کرد. تمام چت های تلگرام، عکس، فیلم، همه چیز. اون خر خودش اسناد و مدارکی کامل تر از اونچه که یک کارآگاه حرفه ای میتونست جمع آوری کنه رو توی اون گوشی جمع آوری کرده بود و جهان ماوراء کاری کرد که تمام اون اسناد صاف افتاد توی دست همسر و خانواده همسرش! جالبه که گوشیش حتی پسورد و الگوی قفل هم نداشت. درحالیکه همیشه این احتیاط ها رو میکرد، اما شاید دیگه خیلی خیالش راحت و وقیح شده بود، یا شایدم کار جهان ماوراء بود...
اون عکس ها، فیلم ها، چت ها، وویس ها، تلگرام، حتی توی خونهء زنش با هم عکس و فیلم داشتن، و در چت هاشون حتی از سکس شون با هم تعریف کرده بودن، اون زن نامحرم از چگونگی روابط جنسی خودش با همسر قانونیش گفته بود و شاکی بود از اینکه اون بهتر با من رفتار میکرد. خخخ :fav59:

خلاصه اون مرد مثل سگ ترسیده بود، چون میدونست چه گندی بالا آورده! ضمنا طرفی که باهاش رابطه برقرار کرده بود زن شوهردار بود!
خلاصه گند اندر گند!
فاجعه.
گویی جهان ماوراء به یک باره فاضلاب توالت های جهنم رو باز کرد و هرچی کثافت بود جلوی چشم همه ریخت روی سرش!
اون مرد به شدت از پلیس و دادگاه میترسید. بخاطر همین مجبور شد با خانواده زنش مصالحه کنه. به سرعت وکالت طلاق رو داد به وکیل. زنش ظرف یکی دو ماه طلاق و حق حضانت بچه رو گرفت.

و اون مرد آواره شد.
فقط یه ماشین پیت حلبی داشت که خیلی شب ها کنار خیابون توش میخوابید.
حتی خانواده خودش به خونه راهش ندادن.
البته خانواده اش هم از نظر پررویی و بی اخلاقی زیاد دست کمی از خودش ندارن.
اون مرد از بس حموم نرفته بود و لباس هاش رو توی پارک و توالت های عمومی شسته بود بوی گند گرفته بود. این رو همسرش به برادرش گفت.
درسته بعدش چند باری به زن و بچه اش سر زد. با نهایت دلجویی و احترام. البته همش دروغ و فریب بود. و بس که پررو بود. ولی دیگه همه شناخته بودنش و گولش رو نمیخوردن. با اینکه توی اون مدت پول زیادی براشون خرج کرد. ولی از روزی که مهر طلاق رو توی شناسنامه دید، فهمید که دیگه کار تموم شده، و این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست، اینه که دیگه پیداش نشد.

اون مرد یک دختربچه زیبا و باهوش داشت. ولی نسبت بهش هیچ عاطفه ای نداشت. چون اون مرد یک خر بود!
برای اون همه چیز بی معنا بود.
شاید یک روح شیطانی اون مرد رو تسخیر کرده بود.
شایدم خودش شیطان بود.
کسی نمیدونه.
کسی نمیفهمه.
چیز عجیبی بود.
زندگی خواهرم سراسر همینطور عجیب بوده!

درسته این داستان واقعی زندگی خواهر من بود!

اون خر هیچکس رو برای خودش باقی نذاشته بود.
از همه پول گرفته بود و پس نداده بود.
برای همه لاشی گری کرده بود.

خر اندر خر!
خری که تمام زندگیش رو در عرض یک شب از دست داد.
خری خودخواه و زیاده خواه.
کسی که قدر نعمت های زندگیش رو ندونست، و خودش رو لایق خیلی بیشتر میدونست، اونچه رو هم که داشت براحتی از دست داد.
واقعا که لیاقتش بود :fav50:

خاک بر سر هرچی آدم اینطوری.

مدارک و اسنادش دست منه.
کسی که همیشه نمیذاشت هیچکس از کارش خبردار بشه، و براش نظر و حرف دیگران مهم بود خیلی مواظب بود حتی به همسرش سفارش میکرد که چیزی به کسی نگه، ناگهان تقریبا همهء شهر از گندی که بالا آورد خبردار شدن. و همه مسخره اش کردن. همه ریدن بهش.
اونکه یه روز برادر دختره خواست گوشیش رو نگاه کنه، پس کشید و چپ چپ نگاهش کرد، اون برادر خیلی ناراحت شد، قلبش شکست، گفت ای نامرد، خدا جوابت رو بده، حالا التماس میکرد که تو رو خدا فقط گوشیم رو پس بدید الان که همه چیز تموم شده، چون بقول خودش میخواست مسافرکشی کنه با اسنپ و تپسی و اینا!!
از وکیل ها پرسیدیم گفتن مشکلی نداره و دیگه نیازی نیست. گوشیش رو بهش دادیم.

همه چیز صاف افتاد کف دست ما.
از این خیلی خوشم میاد.
تاحالا ندیده بودم خدا اینطوری کسی رو رسوا کنه آبروش رو ببره.
میگن خدا ستار است، ولی ببین این فرد دیگه چقدر وقاحت بخرج داده که ستاریت خدا دیگه شامل حالش نمیشد و آبروش رو دربست برد و پیش همه رسواش کرد.
اینقدر مدرک و اطلاعات کامل و واضح داشتیم که خودمون شوک شدیم. یعنی اگر کارآگاه خصوصی میگرفتیم و یکی دو سال کلی هم پول بهش میدادیم نمیتونست اینقدر سند و مدرک و اطلاعات روشن و محکم برامون دربیاره!

از اون روز امیدم به زندگی بیشتر شد.
چون احساس کردم خدا طرف ماست و هوامون رو داره!
و چه چیزی بهتر و برتر از این که قدرت خدا حامی تو باشه؟
این از تمام پول ها، از تمام قدرتهای ظاهری و اجتماعی، از همه چیز برتره.
از همه چیز.
قدرتی که هیچ چیزی در مقابلش چیزی نیست!
قدرت خدا.
حمایت واضح ماوراء!

شایدم بعضیا بی ایمان باشن.
بگن اینا همش شانس و تصادفه.
ولی بنظر من اونا هم یجور خر هستن.
مثل همون خری که آخرش با خریت خودش رید به زندگی و شانس خودش.
یه روزی همهء پلیدها پشیمان میشن...
یه روزی...
بقول معروف میگن دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!
سیمور ایرانی...

ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد وحدت بازدید: 170 تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 20:25

صفحه بندی