اقا جان ، خسته شده ایم بخدا
میخواهم از جور زمانه بگویم ، میخواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پردهای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذرهای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خستهام.
آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:
مولای من میدانی چند سال است انتظار میکشم. از وقتی سخن گفتهام و معنای سخن خود را فهمیدهام انتظارت را میکشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.
خستهام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. میدانی چند نوجوان هم سن و سال من آوارهاند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.
سوریه ، عراق ، یمن ، افغانستان و حالا میانمار
چگونه تحمل میکنی تکه تکه شدن کودکان و نوزادان را ، و گوشه ای تماشاگری!
میدانم گناه ما حجاب است ! ولی بیا ، بیا که دارد دیر میشود
دارد زمان آمدنت دير مي شود ...
دارد جوان سينه زنت پير مي شود ...
تقصير گريه هاي غريبانه شماست ...
دنيا غروب جمعه چه دلگير مي شود...
سیمور ایرانی...
ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال میکنید
برچسب: وقتش,نشده,بیایی,
نویسنده: محمد وحدت
بازدید: 130
تاريخ: شنبه
18 شهريور
1396 ساعت: 22:50