مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند وقتی علت را جویا شد همسرش گفت میترسم گنجشکهای بالای درخت وقتی که من بیحجابم و آنها مرا میبینند گناه باشد، مرد به خاطر عفت همسرش پیشانی او را بوسید سپس تبری برداشت ودرخت را قطع کرد.
یک هفته بعد روزی مرد زودتر از محل کارش به خانه برگشت وهمسرش را در آغوش مردی غریبه یافت که آرمیده است، از شدت آشفتگی تنها وسایل مورد نیاز خود را برداشت و از آن شهر گریخت ...
در مسیر خود به شهری رسید که مردمش همه مقابل کاخ پادشاه جمع شده بودند وقتی علت را جویا شد گفتند از گنجینه ی پادشاه دزدی شده است دراین میان مردی را دید که داشت بر پنجه ی پا راه میرفت پرسید او کیست، گفتند او شیخ این شهر است و برای اینکه مورچهای را زیر پا لـه نکند روی پنجه راه میرود، آن مرد گفت بخدا قسم آن شیخ همان است که گنجینه ی شاه را دزدیده شیخ را دستگیر کردند و او در زندان به دزدی گنجینه اعتراف کرد !
پادشاه از مرد پرسید که چگونه فهمیدی شیخ دزد است، مرد گفت تجربه به من آموخت آنگاه که کسی در احتیاط افراط می کند تا به چشم آید همانا آن احتیاط سرپوشی است برای جرمی بزرگتر...
سیمور ایرانی...
ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد وحدت
بازدید: 159
تاريخ: پنجشنبه
22 تير
1396 ساعت: 19:46