داستان مذهب

خرید بک لینک
مدرسه خواب های مرا قیچی کرده بود؛ نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازی هایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه می شد…
… در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت :"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید."
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی ماندم.
بی آن که خدایی داشته باشم

<strong>داستان</strong> مذهب
سیمور ایرانی...

ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد وحدت بازدید: 210 تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1397 ساعت: 23:43

صفحه بندی