جاناتان سویفت، همان نویسندهی ایرلندی که گالیور را آفرید، آدم ایرادگیر تندزبانی بود، هجویهنویس بود و از روزگار خودش سخت به تنگ آمده بود و در هجوهایی که مینوشت از این تنگی روزگار انتقام میگرفت. مشهورترین هجوی که نوشت همین سفرهای گالیور بود و البته که روزگار هم از او انتقام سختی گرفت، سفرهای چهارگانهی گالیور خیلی سریع همهخوان شد. تمام آنها که خودشان آینهی دق سویفت بودند، کتاب را میخواندند و تحسین میکردند، انگار نه انگار که سویفت آنها را مضحکه کرده است.
ما البته گالیور را با کتاب سویفت نشناختهایم، با سریال کارتونی آمریکایی ماجراهای گالیور شناختهایم که نه رنگی از نقد درش بود و نه بویی از هجو. همه خوشحال و راضی کنار هم سر میکردند و خیلی هم برای هم مفید بودند و تنها مشکلشان کاپیتان لیچ بود که آن هم بیشتر سرگرمی بود تا مشکل. آمریکاییها همان کاری را که با پیتزا کرده بودند با گالیور هم کردند، آمریکاییش کردند و آنقدر سس رویش ریختند که خود سویفت هم اگر زنده میشد و میدیدش نمیشناختش.
گالیور سویفت در سفرهایش در چهار سرزمین گرفتار میشود، سرزمین کوتولهها، سرزمین قلتشنها، سرزمین دانشمندان و سرزمین اسبان حاکم.
کوتولهها ابلههایی هستند که انبوهاند و با همین انبوهی او را به بند میکشند و وقتی به فرمانشان نیست حکم به کورکردنش میدهند. قلتشنها ابلههایی دیگراند که او را در جعبه میگذارند تا مثل بلبل در قفس حالشان از دیدنش خوش شود، دانشمندان هم ابلهاند، ابلههایی که پایشان از زمین بریده شده، بی آرمان در آسمان با خود میشنگند و اسبهای حاکم هم آن قدر باهوش اند که هوش او را در مقام یک انسان مضر و بیش از حد ضرورت میبینند و تبعیدش میکنند.
گالیور وصفالحال خود سویفت است و هر آدمی در هر زمانهای میتواند به تنهایی و دردمندی سویفت باشد.
الف_کورش علیانی سیمور ایرانی...
ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: محمد وحدت بازدید: 123 تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 21:38