حکایت تلخ دخترک کبریت فروش :(

خرید بک لینک
حکایت تلخ دخترک کبریت فروش   :(



اینبار داستان دخترک کمی فرق میکرد . دیگر حتی کبریت هایش هم خریدار نداشت . . .


در شب سال نو مردی که شادمانه گام برمیداشت تا پیش خانواده و دختر کوچکش برود تا در کنار یکدیگر جشن بگیرند ناگهان چشمش به تابلویی در دستان دخترکی فقیر و جوان افتاد که رویش نوشته بود کبریت فروختم نخریدند اکنون تن میفروشم . . . حکایت تلخ دخترک کبریت فروش   :(



اشک در چشمان مرد حدقه زد و به شکلی وحشیانه به دخترک طجاوز نمود !

اما منظور دخترک تُن ماهی بود حکایت تلخ دخترک کبریت فروش   :(
سیمور ایرانی...

ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد وحدت بازدید: 126 تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی