اینبار داستان دخترک کمی فرق میکرد . دیگر حتی کبریت هایش هم خریدار نداشت . . .
در شب سال نو مردی که شادمانه گام برمیداشت تا پیش خانواده و دختر کوچکش برود تا در کنار یکدیگر جشن بگیرند ناگهان چشمش به تابلویی در دستان دخترکی فقیر و جوان افتاد که رویش نوشته بود کبریت فروختم نخریدند اکنون تن میفروشم . . .
اشک در چشمان مرد حدقه زد و به شکلی وحشیانه به دخترک طجاوز نمود !
اما منظور دخترک تُن ماهی بود

سیمور ایرانی...
ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد وحدت
بازدید: 126
تاريخ: دوشنبه
15 آبان
1396 ساعت: 15:29