واژگان فارسی در زبان عربی

خرید بک لینک
از زبان فارسی کلمات زیادی به شکلهای مختلف به زبان عربی وارد شدهاست. در زبان عربی کلمات بسیار زیادی وجود دارد که به آنها معرّبات (یعنی عربیشده) میگویند. ریشهٔ بسیاری از معرّبات هنوز ناشناخته است. گفته میشود حدود ۵۰۰۰ کلمهٔ معرب، از کلمات رایج در زبان فارسی به زبان عربی راه یافتهاست؛ از جملهٔ آنها میتوان به این چند کلمه اشاره کرد: جُناح (از «گناه»)، کَنز (از «گنج»)، سِراج (از «چراغ»)، جَصّ، مجصّص و سایر مشتقات آن (از «گچ»)، و اساطیر و اسطوره از stori لاتین و خارِطة و خَوارِط از carta و منهیعنه و نهی از نه (no) فارسی و سانسکریت.

برخی از معربات و ریشه فارسی آنها را در زیر مشاهده می کنید:
برقع= پرده.
خندق = کندگ
اسطرلاب = ستاریاب (مورد اختلاف)
خنجر(خنگر)خونگر. (المعربات عن الفارسية للأستاذ محمد بن تاویت)
الأسوار = سوار
الأسرب = سرب،
الاشوب = آشوب
الأصبهبذ = سپهبذ،
الانجر، = لنگر -
البابونج، = بأبونه (بابونگ)،
البادزهر = پادزهر
الباذق، = معرب باده،
البارة، = پاره.
البارجاه، = بارگاه،
البارباء، = بوربا،
الباز، بمعنى الصقر، معرب باز یا عقاب.
الباشق، معرب باشه، عقاب.-
باطیه = بادیه(کاسه)
البالاني، = پالاني،
البخت = شانس
البد، بمعنى الصنم، معرب بت.
البردج، = برده،
البرق، = بره، وهو الحمل.
البستان، = بوستان،
البطن معرب بت، وهو معروف، سواء فيه عند العرب صغار الإوز وكباره، كما قال ابن جني.
بغداد، معرب باغ + داد، أو بغ + دان،
البلور، معرب بلور بضمتين وتخفيف.
البنفسج، معرب بنفشة،
البيدق، معرب پياده،
الفرزدق: منعتك ميراث الملوك وتاجهم وأنت لدرعي بيذق في البيـاذق.
البيمرستان، مركب از بيمار،
مريض، وأصل اشتقاقه بي، بدون + مار،
التبان = تنبان
التجاورة والتاجر، معرب تاجور أو تاج بر،

قال عدي بن زيد:
بعـد بنـي تبـع تجـاورة- قد اطمأنت بهـا مرازبهـا.

التاختج والتخت، معرب تخت وتخته
استاذ عربی شده از استاد

التخريص وهو بنيقة الثوب أو الدرع، معرب تبريز، كما في القاموس ويقال بالدال، قال الشاعر:
قوافـي أمثالا يوسعـن جلـده- كما زدت في عرض القميص

التباشير = تباشير، أي مثل اللبن، والمراد بها بياض الصبح، كما في العربية تباشير الصبح.
التخم، واحد تخوم الأرض بمعنى حدودها، قال قيس بن صرمة بن أبي أنس الأنصاري:.
يا بني التخوم لا تظلمـوها- إن ظلم التخوم ذو عقـال.

التدرج، وهو الدارج، معرب تدور.
الترهات، فوجدك راه، بمعنى طريق صغيرة والمراد بها الاباقيل.
التنور، معرب نوور،
الثوث، معرب تود، وهو الفرصاد.
التوتياء، حجر يكتحل به، معرب توتيا.
التير، معرب، تير /ستون.
جادة الطريق: معرب جاده، وهي العظيمة المفتوحة من الطرق.
الجاموس، معرب گاوميش، (گاو: بقرة، وميش: نعجة).
الجام، معرب جام.
جناح= گناه
الجربان، معرب گريبان، وهو جيب الدرع، قال جرير: إذا قيل هذا البين راجعت عبرة - لها بجربـان البنيقـة واكف.
الجرذق، معرب گرده، نان تافتون
الجرم، معرب گرم.
الجل، معرب گل، وجلاب معرب گلاب (برای مثال از عائشة نقل است "كان إذا اغتسل من الجنابة دعا بشيء كالجلاب".).
جزاف = گزاف
برنامج= برنامه
ساذج= ساده
طازج = تازه
عسكر = لشكر




به قرآن نیز واژگان پارسی فراوانی راه یافتهاست که از این دید پر نفوذترین زبان بر ادبیات قرآنی انگاشته میشود: جند، سجیل (بر گرفته از سنگگل)، نمارق (جمع واژه نرمک ایرانی به معنی بالش)، وزیر (از وَچیر پهلوی)، مسک (از مشک پهلوی)، عفریت (از آفرید).

کلمات قرآنی که ریشه فارسی دارند عبارت اند از:

سجیل: معرب سنگ وگل،
اباریق: جمع ابریق، معرب آبریز، تنور، مرجان،
مسک: معرب مشک،
کورت: کور شدن، تاریک شدن -
تقالید:، قلاده، جمع تقلید،
بیع: خرید وفروش، بیعانه(بیانه) قسمتی از پیش پرداخت.
جهنم
دینار: پول مروج ایرانی قدیم (یک صدم ریال)
زنجبیل: معرب زنجفیل،
سرادق: سراپرده،
سقر: جهنم، دوزخ
سجین: نام جایی در دوزخ، زندانی
سلسبیل: سلیس، نرم، روان، گوارا، میخوشگوار، نام چشمهای در بهشت
ورده: پرگه، گل سرخ
سندس: دیبای زربفت لطیف وگران بها
قرطاس: کرباس، کاغذ، جمع آن قراطیس
اقفال: جمع قفل
کافور
یاقوت
گوهر= جوهر
مهرجان = مهرگان
برقه = پرده.




در ادبیات فارسی از واژگان پارسی ولی با کمک قالبهای عربی واژگانی ساخته شده که تعدادی از آنها به زبان عربی نیز راه یافتهاند مانند: استیناف (از نو، درخواست نو و تجدید نظر)، تهویه (از هوا بر وزن تفعیل) وزن توزین و مکلا از کلاه و …

بسیاری از کلمات مشترک فارسی و عربی اگر مورد کنکاش قرار گیرند ریشه فارسی آن معلوم میشود بطور نمونه تقریباً بندرت کسی در عربی بودن کلمه نهی - ظاهر (چهر/چهره)- کم (چن؟ چند؟) – جص (گچ) – رباط – بیان - نور- عجم- دار الاخره، تکدی، رجس، نجس یا باکره (پاکیزه) ترجمان تردید کردهاست اما در حقیقت همه اینگونه کلمات یا بطور کامل فارسی هستند یا معرب شده هستند. صبح از صباح و صباح از پگاه ساخته شده و مصباح و … از آن ساخته شدهاست. نظر عربی شده «نگر» است انظر- نظر ینظر منظر و … از آن ساخته شدهاست. خیمه از واژه پهلوی گومه و کیمه (به معنی کلبه) گرفته شده و خیام مخیم خیم یخیم صرف شدهاست در مورد واژه گان لاتین نیز گاهی همینطور است مانند کلمه کیک (گعک) بالکن – بنانا (موز) بانک که هر سه ریشه فارسی دارند.


منابع:
الکلمات الفارسیه فی المعاجم العربیه – جهینه نصر علی – طلاس – برج دمشق- 2003
معجم المعربات الفارسیه: منذ بواکیر العصر الحاضر - محمد التونجی
محمد عجم تاثیر فارسی بر زبان وادبیات عرب. موسسه همشهری
محمد عجم. در قران کلمات غیر عربی وجود دارد. موسسه آفتاب
معربات از فارسی علامه محمد بن تاویت المراکشی
سیمور ایرانی...

ما را در سایت سیمور ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: واژگان,فارسی, نویسنده: محمد وحدت بازدید: 190 تاريخ: پنجشنبه 6 مهر 1396 ساعت: 5:18

صفحه بندی